کانال ما در تلگرام
شعر طنز دروغگو

شعر طنز دروغگو 

شعر طنز دروغگو

یک شتر همراه گاو و گوسفند 
عازم صحرا شده تا بچرند
بوته ای دیدند آنجا از علف
سوی آن رفتند با شورو شعف

شد بپا دعوا میان آن سه تن
هر یکی می گفت بوته مال من
حرفشان این شد در آن ماجرا
بوته باشد ازبرای پیرما
زیرکی کردو بگفتا گوسفند
نیست یادم که تولد سال چند
گوسفندی را خداوند از کرم
داد ابراهیم آن رسول محترم
من همانم عمر من گشته دراز
فاش کردم تاشوم من چاره ساز
گاو گفتا سن من بالاتر است
حرف حق از هر کلامی بهتر است
من سوار کشتی نوح نبی
بوده ام درآن زمان چندین شبی
سن من باشد کنون چندین هزار
پیرتر از من ندیده این دیار
تا شنید اشتر دروغ بی شمار
بوته را خورد و بگفتا الفرار

0
نام:*
ایمیل:


جستجو در سایت
برند مورد علاقه شما
تقویم سایت
<    «  تیر 1399  »    >
شیدسچپج
 123456
78910111213
14151617181920
21222324252627
28293031