18 دی 1392
کد خبر : 1297

ناشکری

شعر ناشکری

دیر زمانیست از تو خبر ندارم

گویا شوق ماندن ندارم

زمان دیر می گذرد

صدای پای اشنا نمی اید



سپاس بودن یادمان رفت

تنهایی گریبانمان گرفت

قدر لبخند ندانستیم

میزبان چشمان غمگین شدیم

قدر پرواز ندانستیم

پرشکسته گریبانمان گرفت

می دویدیم و می خندیدیم و شاد بودیم

ناشکری غم های بریده گریبانمان گرفت

شادی پشت در مانده بود

ناشکری دربسته گریبانمان گرفت

حال چه سود عمری گذشت

ناشکاری عمر رفته گریبانمان گرفت

شاعر :صدیقه بارانی


ادبیات / شعر باران 4 336 بازدید 0 نظر پرینت
  • 0

دیدگاه خود را ثبت کنید :

نام شما :*
ایمیل شما :
نظر شما :