» » صفحه 3
+
اشنا
ادبیات / شعر

اشنا

  چه بگویم آشنا را که دلی شکسته ما را نه گلایه از تو در دل ، نه ز دست روزگارا نه در انتظار آنم که رسانی ام به مقصد نه طبیب کو بر آرد بر محتضر دوا را  
+
گره کور
ادبیات / شعر

گره کور

  به همه خاطره هایم گره ی کور زدم به یکی انگ و دگر وصله ی ناجور زدم تو شدی منکر ما بودن ما این همه سال همه بر خیل خوش خاطرم هاشور زدم
+
فرار دختر و خانه طلبه
ادبیات / داستان

فرار دختر و خانه طلبه

 شب هنگام محمد باقر – طلبه جوان- در اتاق خود مشغول مطالعه بود که به ناگاه دختری وارد اتاق او شد در را بست و با انگشت به طلبه بیچاره اشاره کرد که سکوت کند و هیچ نگوید.دختر پرسید: شام چه داری؟؟
+
اتفاقی تازه
ادبیات

اتفاقی تازه

  دلــم یک اتفاق می خـواهـد ! یک تـلفن نا آشنا با بـی مـــیلی تـمام جواب دهم و… صـِـــــــــــدای تــو …
+
فراموش کن
ادبیات / شعر

فراموش کن

  فراموش کن مسلسل رامرگ را و به ماجرای زنبوری بیندیش که در میانه ی میدان مین به جستجوی شاخه گلی است ...
+
بارانی
شعر / مطالب کاربران

بارانی

كاش بارانی ببارد قلبها را تر كند بگذرد از هفت بند ما صدا را تر كند قطره قطره رقص گیرد روی چتر لحظه ها رشته رشته مویرگهای هوا را تر كند
بالا