طنز کلاه فروش و میمون

طنز کلاه فروش و میمون

تاریخ : 30 اردیبهشت 1398 نویسنده : sepahna موضوع : ادبیات / داستان
طنز کلاه فروش و میمون کلاه فروشی روزی از جنگلی می گذشت. تصمیم گرفت زیر درخت مدتی استراحت کند. لذا کلاه ها را کنار گذاشت و خوابید. وقتی بیدار شد متوجه شد که کلاه ها نیست. بالای سرش را نگاه کرد. تعدادی میمون را دید که کلاه ها را برداشته اند. فکر کرد که چگونه کلاه ها را پس بگیرد. در حال فکر کردن سرش را خاراند و دید که میمون ها همین کار را کردند. او کلاه را ازسرش برداشت و دید که میمون ها هم از او
طمع

طمع

تاریخ : 01 تیر 1393 نویسنده : sodaaaa موضوع : ادبیات / داستان
روزی روزگاری در روستایی در هند؛ مردی به روستایی‌ها اعلام کرد که برای خرید هر میمون 20 دلار به آنها پول خواهد داد. روستایی‌ها هم که دیدند اطراف‌شان پر است از میمون؛ به جنگل رفتند و شروع به گرفتن‌شان کردند و مرد هم هزاران میمون به قیمت 20 دلار از آنها خرید ولی با کم شدن تعداد میمون‌ها روستایی‌ها دست از تلاش کشیدند…
فرار دختر و خانه طلبه

فرار دختر و خانه طلبه

تاریخ : 30 فروردین 1393 نویسنده : soda موضوع : ادبیات / داستان
شب هنگام محمد باقر – طلبه جوان- در اتاق خود مشغول مطالعه بود که به ناگاه دختری وارد اتاق او شد در را بست و با انگشت به طلبه بیچاره اشاره کرد که سکوت کند و هیچ نگوید.دختر پرسید: شام چه داری؟؟
خانم حمیدی و مسعود و مادام ویکی

خانم حمیدی و مسعود و مادام ویکی

تاریخ : 29 بهمن 1392 نویسنده : soda موضوع : ادبیات / داستان
خانم حمیدی برای دیدن پسرش مسعود ، به محل تحصیل او یعنی لندن آمده بود‎. او در آنجا متوجه شد که پسرش با یک هم اتاقی دختر بنام Vikki ‎ زندگی میکند. کاری از دست خانم حمیدی بر نمی آمد و از طرفی هم اتاقی مسعود هم خیلی خوشگل بود.
کلوچه

کلوچه

تاریخ : 29 بهمن 1392 نویسنده : soda موضوع : ادبیات / داستان
زن جوانی بسته‌ای کلوچه و کتابی خرید و روی نیمکتی در قسمت ویژه فرودگاه نشست که استراحت و مطالعه کند...