30 اردیبهشت 1398
کد خبر : 6590

شعر طنز دروغگو

شعر طنز دروغگو 

شعر طنز دروغگو

یک شتر همراه گاو و گوسفند 
عازم صحرا شده تا بچرند
بوته ای دیدند آنجا از علف
سوی آن رفتند با شورو شعف

شد بپا دعوا میان آن سه تن
هر یکی می گفت بوته مال من
حرفشان این شد در آن ماجرا
بوته باشد ازبرای پیرما
زیرکی کردو بگفتا گوسفند
نیست یادم که تولد سال چند
گوسفندی را خداوند از کرم
داد ابراهیم آن رسول محترم
من همانم عمر من گشته دراز
فاش کردم تاشوم من چاره ساز
گاو گفتا سن من بالاتر است
حرف حق از هر کلامی بهتر است
من سوار کشتی نوح نبی
بوده ام درآن زمان چندین شبی
سن من باشد کنون چندین هزار
پیرتر از من ندیده این دیار
تا شنید اشتر دروغ بی شمار
بوته را خورد و بگفتا الفرار

ادبیات / شعر sepahna 115 بازدید 0 نظر پرینت
  • 0

دیدگاه خود را ثبت کنید :

نام شما :*
ایمیل شما :
نظر شما :